نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٢:٤٢ ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٢:٢٢ ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦
سلام به همه دوستاي گلم بعداز شش ماه اومدم شرمنده كه نتونستم توي اين مدت براتون شعر بنويسم
ميدونم كه دلتون برام خيلي تنگ شده مخصوصا براي شعرهام (واي واي نه اينكه خيلي قشنگن ) (چشمك) آخه منم دلم براي همتون تنگ شده بود خيلي خوشحالم كه دوستاي گلي مثل شما دارم و هيچوقت احساس تنهايي نميكنم 
امروز اومدم بعد از مدت ها واقعا نميدونم بايد از كجا شروع كنم
اول سال نو رو بهتون تبريك ميگم و از شما ها تشكرميكنم بابت اينكه تا اينجا وبلاگ منو دنبال كردين و مطالب منو خوندين ولي اندفعه ميخوام يك جور ديگه اي شروع كنم چون واقعا وضعيت فرق كرده خوب منم دل دارم ديگه ......................................... تعجب نكنيد كه چرا شعر قبلي و عكسش انقدر غمگينه ........................... خوب بهم حق بدين بعد از شش ماه ممكنه يک نفر بميره و شايدم يک نفر دوباره متولد بشه
بعداز مدت هاي خيلي طولاني حالا اين دل كوچيكمو سپردمش دست يكي كه دلش خيلي درياست اومدم تا يك اعترافي كنم من كه هيچوقت نميخواستم با كسي باشم ودوستش داشته باشم هميشه وقتي كسي به من ميگفت آدم خوب پيدا ميشه من هيچ وقت باور نميكردم و هميشه تو خودم بودم و با خاطرات تلخ گذشته
ديروز همه را به چشم يك ديو بدجنس نگاه ميكردم ولي امروز متوجه شدم كه نه اشتباه ميكردم آدم هاي خوب هم پيدا ميشن ولي اميدوارم در آينده بازهم پشيمون نشم
اميدوارم هركدوم از شماها هم كه تا الان خدايي نكرده شكست داشته ايد مثل گذشته من فكر نكنيد سعي كنيد زندگي كنيد وگذشته را فراموش كنيد ميدونم كه خيلي سخته ولي با تولد يك عشق جديد ميشه باوركنيد ميشه و منم به كمك شما احتياج دارم كمكم كنيد. من همتونو دوست دارم.

نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ٧:٢۱ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥

خدایا ببین این دوچشم پرآبم ببین این دو چشم نرفته به خوابم
دراین ظلمت شب در این بی قراری نصیبم نکری به جزآه و زاری
چرا سرنوشتم زغم زاده ای چرا قلب عاشق به من داده ای
سخن های ناگفته من خدایا در این سینه خسته تا کی بماند
خدایا صبوریه دل را طبیبم چگونه نبیند چگونه نداند
چرا سرنوشتم زغم زاده ای چرا قلب عاشق به من داده ای
تو با من سر مهربونی نداری تو با قلب رنجور من کینه داری
من از دست تو سر به مستی سپارم دیگر طاقت این همه غم ندارم
چرا سرنوشتم زغم زاده ای چرا قلب عاشق به من داده ای
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۸:۳٠ ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥
من از یک شکست عاشقانه می آیم ، بگذار همه برای اعتراف
تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است نه
بهانه پنهان شدن .می گویند از صبح بنویس از آفتاب و من
چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ، باران پنجره
چشمانم را شسته است .همه دلشان نقش های مثبت می
خواهد و آدم های خوشحال امامن گمان می کنم این خیلی
خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در
بیاورم .بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ، که حضورش
تنها معجزه لحظه ای تنهایی من است
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی
زندگیم از عهده داشتنش برآید.سقف اعتماد تعمیری است
مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که
باید پر باشد خالی است نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و
نه ماندنش را .مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به
بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش
را می سوزاند.این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور
حقیقی داشته است ، خلاصه غم سنگینی است اگر
سرنخواستن دلی دعوا باشد
اما همیشه حق با برنده نیست می شود در عین بازنده بودن
سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی
کرد .....................قرار بود حقیقت را بگویم سخت است
بی علاج است دانستنش آدم را کم کم می کشد گریه
شبانه می آ ورد اما همین است خبر کاملاً ناگوار و واقعی
اون یکی و جز من داشت
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی
برباد رفته ام آبرومندانه باشد .گریه میکنم با شکوه مثل
اقیانوس ، بلند مثل اورست او نمی شنود و نمی داند که ماه
خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست
یک سئوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی
پاسخ ترین سئوال فکر آشفته
من است : ...................................
چی کار کرد این دل ساده ام که از چشم تو افتادم؟
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱:٤۱ ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ٩:٥٧ ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥
رهايم کن برو ای عشق ازجانم چه ميخواهی به سوهان
غمت مرا پيوسته مي کاهي. مگر جزمهرباني ازتووچشمت چشمت چه مي خواهم توخود
ازهرکسي بهترازاحساس من اگاهي نيازي نيست تا ابد پنهان کني ازمن نگاهت را . گواهي
مي دهد قلبم مراديگرنمي خواهي غزلهايم زماني روي لبهاي تو جاري بود
ولي امروزدرچشمت نمي ارزم پرکاهي. دلم خوش بود
گهگاهي برايت شعرمي خوانم تو هم سرميزدي آن روزها
ازکويمان گاهي برو هرجا که مي خواهي بروآسوده باش،
مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي ازاينجامي روم تنها مرا ديگر نخواهی ديد.
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱:٠٠ ق.ظ روز سهشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥
آن قدر با آتش دل ، ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان ، یا ساختم یا سوختم
سرد مهر بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختمامانه چون شمع طرب دربینجمع
لاله ام ،که از داغ تنهایی به صحراسوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از از آتش دل ،در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم
شمعوگلهمهرکداماز شعله ای درآتشند
درمیان پاکبازان ، من نه تنها سوختم
جان پاک من خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود ، عالمی را سوختم
رفتم و از ماتم خود ، عالمی را سوختم
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥
خداحافظ از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم موندن هرگز... خداحافظ
دیگه میرم اگه یک روز دردهای دنیا بریزه توقلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من .......
من می میرم دیگه میرم
خداحافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم
هرجایی ساعت ببینم عقربههاشو میشکنم
حتی نشد واسه یک بار من بدی هات و خوب کنم
خوشید و کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم دل میسوزه ....
ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم
هیچی نموندهازدلم خاکستررو آتیشم ریزه ریزه دل میسوزه
خسته شدم دلم گرفته این روزها غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام
عاشق بودم ، خسته شدم
خسته شدم دیگه میرم ................. گریه نکن ..................
دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم درد عشقی که کشیده ایم جز خدا به کسی نگیم
دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم
درد عشقی که کشیده ایم جز خدا به کسی نگیم
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۳:٤٢ ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤
يادته آخرين روزي كه از هم جدا شديم ؟؟؟!!!!!!!
روي همين نيمكت نشستهبوديممثل دو تا آدم غريبه همديگرو نگاه ميكرديم .
انگار نه انگار كه زماني نهچنداندور با همبوديم . يادته دفتر خاطراتی
كهپيشت داشتم اونو بهم دادي و گفتي اينتنها چيزي كه خاطرات را برايم
تداعی ميكنه نمي خوام پيشم باشه اينو بگير و آرزوهاي با هم بودن را به
گورببر«اين جمله را از چشمهات خوندم»مثل بقيهحرفهات.تو حتي نخواستي
كوچكترين خاطرهاي ازمنبرات باقیبمونه ولي من هنوز عكس هايي كه توي
همين پارك رویهمين نيمكت انداختيم نگه داشتم .تو آنچنان خونسرد برخورد
كردي كه خودم هم شك كردم تو همون آدم باشي با تمام حرف ها و وعده
هايي كه داده بودي . اونشب بود كه براي اولين بار بعد از چند سال
منو تو اون پارك تنها گذاشتي و رفتي......................
با توام ؟ .......... آره؟......... يادته؟..........
با خودت .
اشتباه نكن صدام و مي شنوي؟ .........

بعيد مي دونم ولي من ادامه ميدم لااقل براي دل خودم.اين همون پارك بود و
همون نيمكت كه اولين روز آشنايي منو به اونجا بردي قدم زديم و نشستيم
و از سرگذشتت گفتي و من از بدبختي هام. آره فكر مي كنم اين يكي و
يادت باشه . همين پارك بود و اين نيمكت كه هرشب بعد از خستگي روزانه
به آنجا مي رفتيم و مي نشستيم و مثل اين مجرم ها خودمونو براي هم
معرفی مي كرديم براي كي ؟..........براي چي ؟..........
براي اينكه از گذشته و حال هم باخبر بشيم تا آينده اي بسازيم؟!!!!!!!!!!!!
خودت قضاوت كن آيا اين آينده بود؟.آينده اي كه از اولش با دروغ بود به نظرت
دوام مي آورد همانطور كه نياورد.بعد از آنروزآدم هايي كه از ديدن ما هميشه
حسرت ميخوردن ، اين پارك و نيمكتاش هم مثل يك متحم به من نگاه
مي كنند.و در آخر اينو ميگم كه پلي كه باري عبور عشق ساخته بودي از
جنس كاغذ بود و من هم نقاشي اي بودم كه در اون حك شده بودم كه هر
موقع میخواستي اونو خط خطي ميكردي و مي انداختی توي آب.هميشه
براي تو يك نقاشي اي بودم و تو هم همون جعبه مداد رنگي 24رنگ كه
هرروز و هر شب منو يك رنگ ميكردي......................
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ٩:۳٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤
وای امروز خيلی خوشحالم يعنی اين چند روزه با اينکه محرم بود و عزاداری
ولی تو مشهد خيلی خوش گذشت. هم عزاداری و زيارتش . هم با دوستان
پری سيماـ ريحانه ـ روياـ زهره ـ زهرا ـ مخصوصا تو قطار و بيدار موندن تا
صبح در جوار دوستان تا حالا تو اين مدت ها يعنی اين ۳ - ۴ساله هيچ چيز
نتونسته بود انقدر خوشحالم کنه قربون امام رضا برم انقدر اين حرم با صفا
بود که دلم نميخواست برگردم. زمانمون خيلی کم بود ولی همون دو روز
بهترين روزهای زندگيم بود. کاشکی هميشه و هر روزم همينطوری باشه
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٢:٤۳ ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٤
کاش ای تنها اميد من
می توانستم فراموشت کنم يا همچون آتش سوزان دل
در نهيب سينه خاموشت كنم
کاش آنروز در گلستان خيال ای گل تازه نمی چيدم تو را
تا بسوزم اين چنين در فراق
ای کاش هرگز نمی ديدم تو را .. ای کاش :::::: افسوس
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٢:٢۳ ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٤
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٠:۳۱ ب.ظ روز سهشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤
غروب تنهايي را حس مي کنم در اين نزديکی است هر لحظه
نزديک تر مي شود و من
........ آه .......هميشه مي گويممن
تنهاترينم................
اي باد تو اين بارحالم را ببين
ناله هايمچرا به گوش کسینمی رسد
ای امواج خروشان حال زار من را ببينيد چگونه به صخرههاي
نا اميدي مي خورم متلاشي مي شوم ..................
هيچ کس نخواهد فهميد راز دلم را
افسوس خواهم سوخت و دم
نخواهم زد................اشک ها مانند الماس جاري مي شوند اما
چه درد آور و تلخ..............
خورشيد غروب خواهد کرد براي هميشه
در کنج دل غم زده ام
اين زندگيست ولي چرا ......
بار ها گفته ام زندگي مانند روديست
بگذار جاري باشد اما اين بار
مي گويم زندگي مانند درياچه ايست هر لحظه به مرداب شدن
نزديک مي شود
تنهايي مونس من است.....سکوت من شکسته نخواهد شد
افسوس...
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱:۳٦ ق.ظ روز جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٠:٥٤ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤
حقيقت زندگی توي همه قلب هاي شكسته مخفي شده دلم
ميخواهد ادامه داشته باشم من عاشق محبت آدمهايی
هستم كه صدای لبخندهاشون بخشي ار ترانه هاي
زندگيمه دلم نميخواهد تموم بشم دلم براي همه
نگاههايي كه اشك شورو شوق دراون جمع
شده تنگ ميشه اگه راز حقيقت زندگيم
يه روزی باز شد منم دلم
مي خواهد تقسيم
بشم ؟!
.....
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱:۱۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤
تو قلب مرا شکستی ولی حس ميکنم که بيشتراز هر زمان تو را
دوست دارم
زيرا حال هر تکه تکه قلبم جداگانه تو را میپرستند

نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٠:٢۳ ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٠:٠۱ ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤
فهميدن ؟فهميدن ؟
كاش كودك مانده بودم
وز جهان نجس اطرافم دركم انقدر كم وناچيز بود
كهنمیفهميدم.معرفتچيست .وفاچيست.معني عشقدريا چيست

همه دم خوش بودم
كاش هيچم ز جهان درك نبود
تانمي فهميدم . تا نمي دانستم
درجهان معني نامردي چيست ؟
درد فهميدن و ديدن . درد دانستن سختي چيست
آنقدر سخت كه من . هرگزم نيست تحمل بر آن
خوشبهحال كودككهنمیفهمد.كهنمیداندچيست دغلكاریو نامردي
و نيرنگ وريا
دل نمي بندد هيچ
واگر هم دل بست زود از ياد برد
من ولي دل به هر آنچه بستم زود مي رفت ز دست
غصه مي خوردم و افسوس و فغان مي كردم
چونكه مي فهميدم
نویسنده :
مهسا یاس - ساعت ۱٢:۱۸ ق.ظ روز سهشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤
ای کاش می دانستی وقتی که مهربانی خود را از من دریغ میداری
و آفتاب داغ نگاهت را از زیر سایه ایی که با من باشد پنهان
می سازی دیوانه می شوم . من به امید بودن با توست که راه
زندگی و زنده بودن را می پویم
کاش .....................
می دانستی از چشمان عاشق من شوق بلند شیفته بودن را
بخوانی و باور کنی..............................
هرچند رام کردن تو مانند رمیدن آهو زیباست اما وقتی گریزت را
می بینم دیوانه می شوم وقتی که بی تو می شوم حس
می کنم که شادی خود را گم کرده ام حس می کنم غریبم حس
می کنم گمنامم گمنامتر از واژه های گمنامی دوستش دارم
از دریا پاکتر
از باران روانتر
از برف سفیدتر
از خورشید تابانتر
از ماه نورانی تر
از ستاره درخشانتر
از شب ظلمانتر
از روز..........
ولی می دانید چه جوابی به من داد که تمام بدنم به آتش کشیده
شد و سرم را در برابر عشق او به زیر انداختم و در خود سوختم
و چنانچه می سوزم و می سازم .............جوابش این بود
دوستت ندارم